
شنبه ۱۵/۷/۸۴ ، ساعت ۲۰:۱۲ مجتمع بهزيستى نرگس:
دست اش را زده زير چانه اش و آرام روى صندلى جابه جا مى شود. بلوز و شلوار تيم ملى را پوشيده با كفش هاى اسپورت. فقط به در و ديوار نگاه مى كند. كاملاً مشخص است كه نمى داند بايد چه كار كند. يكى از اقوام نزديك اش توضيح مى دهد كه وقتى بچه ها آمدند بايد چه برخوردى داشته باشد. چشم اش را دوخته به او و خوب گوش مى دهد: «اين بچه ها معلول ذهنى هستند. ممكن است تو را نشناسند. وقتى رفتى طرفشان خيلى راحت صحبت كن چون خيلى دوستت دارند.» سرش را تكان مى دهد به معناى اينكه همه چيز را فهميده. چيز زيادى به آمدن بچه ها از مدرسه نمانده. بلند مى شود و همراه بقيه به سمت حياط مى رود. هنوز چند دقيقه از قدم زدن اش نگذشته كه با صداى يكى از مددكاران سر جايش مى ايستد. در مؤسسه باز مى شود و بچه ها يكى يكى مى آيند. اول كسى متوجه حضورش نمى شود ولى پيراهن تيم ملى آنقدر آشناست كه چند ثانيه بعد شناسايى مى شود.
نفر اول پسر ۱۲-۱۰ ساله اى است كه با تمام توان مى دود طرف اش. كيف كوله پشتى اش را پرت مى كند گوشه حيات و فرى را بغل مى كند: «سلام فريدون! از آلمان برگشتى؟» غافلگير شده، به چشم هاى پسر نگاه مى كند و دست هايش را مى گيرد: «سلام! اسم تو چيه؟» بقيه يكى، يكى مى رسند. حالا سرش حسابى شلوغ شده و بچه ها همين طور از سر و كول اش بالا مى روند. هيجان زده است و فقط مى خندد. حالا نوبت سؤال ها است. همه نگران اند كه بعضى چيزها را متوجه نشود ولى حدس آنها اشتباه از آب در مى آيد. فريدون آرام ايستاده و به همه سؤال ها با يك لبخند جواب مى دهد. بچه ها هم آرام تر شده اند: «من را با خودت مى برى تيم ملى بازى كنم؟ اينجا همه را دريبل مى زنم!» اين را يكى از بچه ها مى گويد. خنده اش گرفته ولى به روى خودش نمى آورد: «اگر بيشتر تمرين كنى، حتماً مى برم.» سؤال بعدى درباره بازيهاست. بازى هايى كه خيلى خوب در ذهن شان مانده: «يادت مى ياد گل زدى؟ توپ رو گرفتى، كردى توى دروازه، ما اينجا جيغ كشيديم. يه عالمه هم برات دست زديم. دعا مى كنيم دوباره گل بزنى.» نفر بعدى از آلمان مى پرسد: «تو كجاى آلمان بازى مى كنى، من اونجا رو مى شناسم!» دوباره مى خندد، اين بار صداى خنده هايش را همه مى شنوند. تقريباً با همه بچه ها آشنا شده. دفتر مشق هايشان را امضا مى كند.

چند خط باريك و مورب و يك«زندى» با حروف لاتين در كنار شماره ۱۰ روى پيراهن اش. با حوصله و پشت سر هم اين كار را مى كند و بعد از همه آنها معذرت خواهى مى كند: «فارسى بلد نيستم بنويسم، ببخشيد.» مددكاران مؤسسه همين طور مانده اند. برخورد گرم و بچه گانه فريدون حسابى غافلگيرشان كرده. مى خواهند عكس يادگارى بگيرند. دورش جمع مى شوند و نگاه مى كنند به دوربين. به دستور عكاس دست هايشان را تكان مى دهند. فرى هم دست اش را بالا مى آورد و دستور را اجرا مى كند، درست مثل خود بچه ها. كم كم اطرافيانش اشاره مى كنند كه دير شده و بايد خودش را براى تمرين هاى تيم ملى زودتر برساند هتل. به بچه ها نگاه مى كند.

بچه هايى كه ديگر با تك تك شان حسابى دوست شده: «من بايد برم. خيلى ديرم شده.» هنوز زمان زيادى از گفتن اين جمله نگذشته كه يكى از بچه ها خودش را مى اندازد در آغوش اش و او را مى بوسد: «اين دفعه كه اومدى، مهدوى كيا و كريمى و برانكو رو هم بيار، قول مى دى؟» سرش را به علامت مثبت تكان مى دهد. برمى گردد طرف بچه ها و بلند مى گويد، خداحافظ. چند دقيقه بعد داخل اتومبيل نقره اى از حيات مؤسسه دور مى شود در حالى كه بچه ها ايستاده اند و هنوز برايش دست تكان مى دهند.